بابک...
نعره ی هیچ شیری خانه ی چوبی را خراب نمی کند؛ من از سکوت موریانه ها می ترسم ...!
بابک...
دلم می خواد عاشق باشد... عقلم می خواهد عاقل باشد... این میگوید زود باش! آن میگوید دور باش! احساسم این روزها دوشیفت کار می کند و حقوقش را از من میگیرد : اشک و ... بی قراری.......
بابک...
لعنتــــــــی خوابـــــــــــــــــید... بدون "شب بخیر " شاید می دانست بی او هیچ ساعتی از زندگی ام به خیـــــر نیست ...!!!
بابک...
بس است لعنتــــــــــــی ...!!!! بــــ ــس است ...* خیالت را بگو رهایم کند ........!
بابک...
نمیدانم “فرهاد” ازچه می نالید؟ او که تمام زندگیش “شیرین” بود!!!!