بابک...
روز رفتنت آنچنان زار و درمانده .. همچون کودکی یتیم پایکوبان و اشک ریزانِ قدم هایت شوم که دلِ روزگار بلرزد و آهِ من دامان سرنوشت را بگیرد... شک نکن.. آن روز روزگار و سرنوشت ، هر دو از ترسِ آهِ دامن گیرِ من، تورا به من باز پس خواهند... داد..... شــــک نکن...
بابک...
سپیده که سر بزند ، در این بیشه زار خزان زده ، شاید گلی بروید ، مانند گلی که در بهار روییده ، پس به نام زندگی ، هرگز مگو هرگز
بابک...
بعضی از آهنگها و ترانه ها برای گوش دادن ساخته نشده اند ، اونها بوجود اومده اند برای کمک به آدمها برای " برای یک دل سیر گریه کردن " از ته دل...
بابک...
نه هوا ابریست ، نه بارانی می بارد ، پس بهانه ی دلم برای این همه سنگینی چیست !!!
بابک...
بر سرم چتر گرفت ، به تماشا ایستادند بـــــــاران و رهــگذران.
بابک...
باران باش و ببار ، نپرس پیاله های خالی از آن کیست.
بابک...
کاش دستان خدا پیدابود....... تادرآنوقت که بی حوصله وتنهایی........ ودلت ازغم دنیامملو......... بزنی تکیه برآن......... وبخندی به همه رنج جهان..........
بابک...
خسته ام ، خسته تر از چشمای خیس آسمون
بابک...
دارد قلک دلم پر میشود از سکه های دلتنگی تو ... چه ثروتمند شده ام این روز ها!
بابک...
گــــاهـی دلــــت از سـن و ســـالـَت مــی گـــیـرد... مـــــیـخــواهی کــــودک بـــاشـی... کـــــودکـی که بـــه هـــر بـــهـانه ای بـه آغـــــوش غــــمـخواری پـــنـاه مـــی بـرد ، و آســـــوده اشــــک مـــی ریــــزد... بـــــزرگ کــه بــــاشـــی ، بــــایــد بــــغـض هــای زیـــادی را بـــی صـدا ، دفـــن کـــنـی !!!
بابک...
حــراج کــردم دلـتنگی هــایـم را ! نخــــریــدنــد .. بُغــض شـــد !!
بابک...
خدایا... دستهای خالیم را بگیر بنده ی خوبی نبودم اما می دانم خدای خوبی هستی
بابک...
خدا را بخاطر خدا پرستش کن نه بخاطر آدمها و اسطوره هایت، این روزها ؛ داستان تلخیست داستان مردی که، ایمانش به خداوند را به انسان دیگری گره زده است وقتی چنین می شود سقوط او به سقوطـش منجر می شود ... به همین سادگی و تمام.
بابک...
روزگارم این است : دلخوشم با غزلی تکه نانی ، آبی جمله ی کوتاهی یا به شعر نابی و اگر باز بپرسی گویم : دلخوشم با نفسی حبه قندی ، چائی صحبت اهل دلی فارغ از همهمه ی دنیایی ...
بابک...
میگن زنها ونوسی اند و مردها مریخی، اما بعضیا معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای اومدن!