بابک...
میـدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟ جــایــی کـه نـه حـــق خــواسـتن داری نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن
بابک...
آن شب که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را تماشا می کرد ... آن شب که شب پره ها عاشــقـــانه تر نــــور را می جســـتند ... و اتاق سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... دانستم تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی ...
بابک...
ماندن همیشه خوب نیست،رفتن هم همیشه بد نیست گاهی رفتن بهتر است .گاهی باید رفت... اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت. اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند. گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد، مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور... و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند... رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی ... و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی، بمانی... برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند. برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد عشقت را بردار و برو. خوب برو. زیبا برو. شاد برو، شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت، عشق شناخت برو، فقط برو......
بابک...
آن چنان صبورانه عاشقت شدم و زیر درگاه خانهات، به انتظار گردش چشمانت نشستهام که نسیم هم حسودی میکند! پیدا که میشوی سرانگشتانم مست میشوند سبز میشوند من امشب پروانههایی را که از دریچههای بارانی چشمانت پرواز کردند، گردهم آوردم تا ببینند که من دیوانه تو هستم و چشم بسته کنار خیالت زندگی میکنم تو در وجودم میرویی آن چنانکه علفهای تازه در لابهلای سنگفرشهای مخروبهای میروید من میآیم تا تو را بر شانهام بگذارم و از میان سایههای غلیظ تنهایی و لحظه های عاجز زندگی بدون عشق و سراب خاطرهها و روزمرگی لرزان بیرون ببرم آخر میدانی جویباریست که به ابدیت میریزد همیشه و به هر شکلی به راه خود خواهد رفت چیزی توان توقف آن را ندارد عشق را میگویم عشق... عشق نام دیگر توست
بابک...
یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی
بابک...
باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام باز هم یاد تـــــــو ماند و من و دیوانگی ام اشک در دامنم آویخت کـــــه دریا باشم مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم
بابک...
شبا مستم ز بوی تو.. خیالم بازه روی تو خرامون از خیال خود.. گذر کردم ز کوی تو بازم بارون زده نم نم.. دارم عاشق می شم کم کم بذار دستاتو تو دستام.. عزیز هر دم، عزیز هر دم
بابک...
پیش از آنی که با غزل آیی، دفترم شوره زار ماتم بود ماه برکوی دل نمیتابید، خانه ام انتهای عالم بود کنج آیینهام نمی خندید برق سوسوی کوکب بختم بیسحرگاه خنده خیست، باغ بیباغ، قحط شبنم بود
بابک...
الان ای کاش نزدیک تو بودم .. تو این راه مه آلود شمالی با این آهنگ دارم دیوونه میشم .. پر از بغضم فقط جای تو خالی ما با هم تا حالا دریا نرفتیم .. از اون خونه، از این دنیای خودخواه تو رو شاید یه روزی قرض کردم .. به اندازه ی یه سفر کوتاه
بابک...
دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست آخه فقط قلب توئه که با من اینقدر سر به راست از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم میمیرم تو کجایی من باز بی قرارم میدونی جز تو کسی رو ندارم .. باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم
بابک...
اگر وقت نمی کنید اخبار صدا و سیما را نگاه کنید زیاد ناراحت نباشید. خلاصه اخبار صدا و سیما به شرح ذیل است: >عراق: ناامنی + بمب گذاری >افغانستان: نارضایتی مردم از سربازان آمریکایی >عربستان: توطئه ... >تونس، مصر، یمن: بیداری اسلامی >اروپا: رکود + فقر + گرسنگی >سوریه: حمایت قاطع مردم از بشار اسد >آمریکا: خشونت + فلاکت + فساد >ونزوئلا: رضایت مردم از هوگوچاوز >ایران: بازهم شکوفایی + فن آوری + مانور جنگی
بابک...
به حلقــــه اش نگـاه کرد ؛ به عکـــس دخترش که روی صفـحه گوشی بود... به یک عمـــر زندگـی شرافتمـندانه... امـــــا . . . اندام دختر غــــریبه را بیشـــتر از همــه چیــــز پسـندید
بابک...
از ریشه می کَنَند درخت بلند را آن نخل بی شکوفه ی گیسو کمند را مادر!صدا ،صدای عروسی ست گوش کن دارند می بَرند همان قد بلند را مادر! ببین زنان چه جسورانه بسته اند برجای جای بوسه ی من دستبند را مادر مراببخش که هنگام رفتن است وقت است تا رهاکنم این قید و بند را اینک وصیتی ست مرا:«روز مرگ من آنان که تا کنار جسد می رسند را، -تأکید کن بگو که بخوانند جای «حمد» این شعرهای ساده ی مردم پسند را» جواد ضمیری
بابک...
باید برم برای تو فقط یه حرف تازه بود کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود شاید گناه تو نبود شاید که تقصیر منه شاید که این عاقبت این جوری عاشق شدنه سفر همیشه قصه رفتن و دل تنگی بوده به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه همیشه یک نفر میره ادمو تنها میزاره میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه یکی مسافر و یکی اون ور دنیا می مونه
بابک...
دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون بمون برای کوچه ای که بی تو لبریز غمه ابری تر از اسمونش ابرای چشمای منه بمون واسه خونه ای که محتاج عطر تن توست بمون واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو خوب و بد میگذرد وای به حال من و تو