بابک...
زن ... جنس عجیبی ست ! چشم هایش را که می بندی، دید دلش بیشتر می شود ... دلش را که میشکنی، باران لطافت از چشم هایش سرازیر می شود ... انگار درست شده تا روی عشق را کم کند ..!
بابک...
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکدهها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت حافظا روز اجل گر به کف آری جامی یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
بابک...
مردان دیروز زنی را سنگ زدند به حكم ننگ. زنی را كشتند به حكم همخوابگی. و فراموش كردند كه خود هر شب همخواب زنانی هستند كه به قیمت نان تن می فروشند
بابک...
دختری که ارزش خودشو تو ماشین پسره میدونه از نظر پسر هم فقط ارزش تختخوابو داره
بابک...
بیـا هر دو باشیــــم… تا نقض کنیـم برای همیشه … یـکی بود و یکی نبود قـصه ها را…
بابک...
دقت کردين وقتی 5 ثانیه قبل از آلارم موبایل بیدار میشیم و اونو خاموش میکنیم... احساس میکنیم بمب خنثی کردیم!!
بابک...
خدایا… دستانی را در دستانم قرار بده که پاهایش با دیگری پیش نرود…
بابک...
خدایـــــــــــــا . . . چرا تا زنده ایم روانمان را شـــــــــاد نمی کنی ؟ ! همیکنه مردیم . . . شادروانمان می کنی ؟ ! ...
بابک...
دیگــر با تقدیــر نخواهــم جنگیــد! که نــــــای جنگیــدن نیستـــــــ ... آتش بس اعلام میکنــم به لبخنــدی !
بابک...
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمهی عاشقترم را باد برد