بابک...
وقتی نوشابه سیاه میخورید چه اتفاقی میافتد؟
بابک...
بعضی ها شانس درِخونشونو نمیزنه لامصب درست میزنه وسطِ پیشونیشون !
بابک...
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی دیدی آن یار که بستیم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی حق به دست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی این لب و جام پی گردش می ساخته اند ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی در فروبند که چون سایه در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی ...
بابک...
میخواهم گریه کنم ولی حیف...متاسفانه دیگر چشمانم هم یاد دلم نیست...
بابک...
می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.
بابک...
ماهی ها از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند و چون دریا ارام شد خود را اسیر تور صیادان یافتند تلاطم های زندگی حکمتی از جهان هستی است پس از خدا بخواهیم دلمان ارام باشد نه اطرافمان!
بابک...
تقدیم به اذربایجان هموطن دل نگران فرداي تو ام تو که هستي ات در لحظه اي بر باد رفت تو که عزيزت اينچنين به زير خاک رفت هموطن امروز اگر از تو دورم قلبم از هر زمان به تو نزديکتر است هموطن غم تو درد من است هموطن دلم را به زير پايت مي گذارم هموطن اشکهايت را از ديده مي زدايم هموطن کلبه ات را دوباره مي سازم هموطن پوست تنم را به جاي فرش زير پايت مي گذارم هموطن قشنگترين گلها را در باغچه دلت مي کارم حتي اگر لحظه اي لبخند را به لبانت بازگردانم هموطن در خلوتم برايت بهترين سروده ها را مي سرايم
بابک...
خدایـــا گفتم دست خالی،زشت است مهمانی رفتن!! دست پُر آمده ام دستی پُر از گنـاه چشمی پُر از امیـد بمانم یا برگردم؟!؟
بابک...
اگر دوست دارید نظر شفاف خداوند را درباره پول بدانید ببینید آن را در اختیار چه آدم های هشلهف و بی معنی قرار داده است...
بابک...
هـیـجـــانــــی ستـــــ . . . ایـنـکـــه میـان دسـتـانَـتـــــ لـحـظـه ای چـشـــم هــــایــــم را بـبـنــــدم . . . و دنـیــــا بـــه سكوتــــ صـــدای نَـفَـس هــایَـتـــــ فــــرو رَوَد...
۱۰دقیقه بعد
14 سال و 1 ماه و 6 روز و 7 ساعت و 59 دقيقه قبل۱۰ قاشق چایخوری شکر وارد بدنتان میشود. میدانید چرا با وجود خوردن این حجم شکر دچار استفراغ نمیشوید؟ چون اسید فسفریک، کمی طعم آن را میگیرد و شیرینیاش را خنثی میکند.
۲۰ دقیقه بعد
قند خونتان بالا میرود و به ترشح ناگهانی و یکجای انسولین منجر میشود. کبدتان شروع میکند به تبدیل قند به چربی تا قند خون، بیشتر از این بالا نرود.
۴۰ دقیقه بعد
حالا دیگر جذب کافئین کامل شده، مردمکهایتان گشاد میشود، فشار خونتان بالا میرود و در پاسخ به این حالت، کبدتان قند را به داخل جریان خون رها میکند. گیرندههای آدنوزین مغزحالا بلوک میشوند تا از احساس خوابآلودگی جلوگیری کنند.
۴۵ دقیقه بعد
ترشح دوپامین افزایش پیدا میکند و مراکز خاصی در مغز که حالت سرخوشی ایجاد میکنند، تحریک میشوند. این همان مکانیسمی است که در مصرف هروئین به ایجاد سرخوشی منجر میشود.
۶۰ دقیقه بعد
اسیدفسفریک موجود در نوشابه، داخل روده کوچک، به کلسیم، منیزیم و روی میچسبد. متابولیسم بدن افزایش پیدا میکند. میزان بالای قند خون و شیرینکنندههای مصنوعی، دفع هرچه بیشتر کلسیم را از طریق ادرار باعث میشوند.
مدتی بعدتر
کافئین در نقش یک داروی مدر (ادرارآور) وارد عمل میشود. حالا دیگر کلسیم و منیزیم و روی که قرار بود جذب بدن شود، بیش از پیش از طریق ادرار دفع میشود و به همراه آن مقادیر زیادی آب، سدیم و دیگر الکترولیتها نیز از دست میرود.
… و بالاخره
کمکم آن غوغایی که در بدنتان ایجاد شده بود فروکش میکند و نوبت به افت قند میرسد. در این مرحله یا خیلی حساس و تحریکپذیر میشوید یا خیلی کرخت و بیحال. حالا دیگر تمام آن آبی را که از طریق نوشابه وارد بدن خود کرده بودید، دفع کردهاید؛ آبی که میشد به جای اسید و کافئین و شکر، حاوی مواد مفیدی برای بدنتان باشد. تا چند ساعت بعد اثر کافئین هم از بین میرود و شما هوس یک نوشابه دیگر میکنید.

14 سال و 1 ماه و 6 روز و 7 ساعت و 53 دقيقه قبلپلاستیک بدم
14 سال و 1 ماه و 6 روز و 7 ساعت و 52 دقيقه قبل