بابک...
بـه زنــدگـی ِ پـس از مـرگ ، اعتــقاد دارم... از روزی کـه رفــته ای... هــر روز ، مـی میــرم و زنـــده مــی شــوم !!!
بابک...
نـالـه ی عـاشـقـانـه ای بـیـش نـیـسـت تـرانـه ی بـی مـن مـرو. مـثـل نـیـلـوفـر پـیـچـیـده ام بـه دسـت و پـات اگـر مـی تـوانـی بــرو . . .
بابک...
جـــــا خــــوش کــــرده ای دَر تــَــمامِ عاشِـــقـــانه هـــــام میــــخواهـــم از نـــوشتــن استــِعفــا بـِـدَهَـــم امــــا نـــه تـــو رهـــا میکنــــی دلـــــم را نــــه شـــاعـــرانـــه هام دل میـــکَننـد از تــــو... ..
بابک...
خفته ایم... نه زیبا... زشت! نه به انتظار بوسه ای شیرین.. در انتظار بوسه مرگی تلخ... خفته ایم ، در آغوش زمانی سرد ، كه بیداری را مدتهاست از یاد برده..!!
بابک...
به آنجا رسیده ام که می دانم.. دنیا مال خودش نیست.. و من مال خودم نیستم.. من زندگیم را.. برای کس دیگری زندگی کردم.. که نمی دانم کیست!!
بابک...
یادتون سر كلاس تخته پاك كن رو خیس میكردیم میكشیدیم رو تخته فكر میكردیم خیلى تمیز شد....! بعد كه تخته خشك میشد میدیدم چه گندى زدیم الان همین حس رو نسبت به زندگى دارم
بابک...
بَعــضـــیـ فَقــَــط رَهْـــگُـذرنـــد از هَمـــــــان اولْ... میـ آینـــــــد کِهـ برونـــد میـ آینــــــــد کِهـ نمانــنـد یـــــادتْ بـــاشَـد هیچــــ وقـــتْ دل نبندی به بودنـِشــــــانــْــ !!! چــون وقتــــــی بــــرَونــْـد تــــــو میـ مانـــی و دلی کِهـ دیگـــــر تــــــا اَبـــَــد دل نمیـ شــــود برایــَـتْ.........
بابک...
درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند. در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود. درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم. آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست. (حسین پناهی) ..
بابک...
حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفهایم را دزدید از عشق چیزی نمی دانم اما دوستت دارم کودکانه تر از آنچه فکر کنی...
بابک...
در جهانی، که کودکانش برایِ شناختِ حقیقت، افکارشان را به رویِ افسانه ها می بندند جوانانش، در این فکرند کاش! افسانه ها حقیقت داشت نسلِ ما نسلِ افکارِ سوخته است حقیقت گرانترین کالایِ بازارِ مکاره بود گوشهایِ منو تو پر از افسانه هاست همیشه در پروازیم بی خبر از حقایقی شگرف ..
بابک...
باورت بشود یا نه روزی می رسد که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد. برای نگاه کردنم، بوسیدنم، خندیدنم برای تمام لحظه هایی که کنارم داشتی..... روزی که نیستم دلت برای همه اینها تنگ خواهد شد..... روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود.... می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد بود......
بابک...
به دوش ام سنگینی می کند
بشکه ای که می خواست
برایم گرما
نان
آبادی
درمانی بر دردهای بی درمان
بیکاری زندگی ام باشد
سالهاست که خالی
از .........
حتی آبی هم پیدا نمی کنم
می فروشم
با تو هستم
می فروشم تو توان پر کردن اش را داری
می فروشم
با تو هستم
با خود خود تو!
نسرین خواجه
بابک...
یه بار شیطون گولم زد، رفتم از جیب بابام ۲۵ تومن (۲۵ تا یه تومنی) ورداشتم رفتم پفک اینا خریدم، عصرش عذاب وجدان گرفتم، رفتم از کیف مامانم ۵۰ تومن ورداشتم گذاشتم تو جیب بابام.
بابک...
شهر من رو به زوال است تو باید باشی، دل من زیر سوال است تو باید باشی، فال حافظ زدم آن رند غزل خوان میگفت: زندگی بی تو محال است تو باید باشی
بابک...
نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ...