بهاره
کسی که رنگ پریدگی خزان را ادراک کرده باشد به نیرنگ گل های رنگ رنگ دل نخواهد بست به بی وفایی چون تو دیگر هرگز اعتماد نخواهم کرد
بهاره
در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگیست ، ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت میشوند
بهاره
همه از مرگ می ترسن ما از رفیق نامرد
بهاره
آفتاب چون ظاهر شود، بر همه کس یکسان تابد . . . امّا بعضی را بسازد و بعضی را بسوزد، و این باختیار آفتاب نیست. امّا ما را اختیاری هست!
بهاره
روز تنهایی من روز نیلوفری یاد تو بود. یاد لبخند نگاهت یاد رویایی آغوش تو بود .روز تنهایی من چهره سرد زمین یخ زده بود گره مردمك چشم تو باز به نگاه شب تنهاییمان زل زده بود. روز تنهایی وغم قدر دلتنگی من آســـمان پــیدا بود ..... ... آخرین قطره اشكت روی بیراهه ی ذهنم لغزید یـــــــــاد بــــــاد.... یاد ...
بهاره
ایینه پرسید که چرا دیر کرده است...نکند دل دیگری او را اسیر کرده است...خندیدم و گفتم....او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است...گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است.. ایینه به سادگیم خندید و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است... گفتم از عشق من چنین سخن مگوی...گفت خوابی سالها دیر کرده است... در ایینه به خود نگاه میکنم اه عشق تو عجیب مرا پیر کرده است.... راست گفت ایینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است
بهاره
شبهای زمستانی قلبم را چراغی نیست وظلمت روحم را روشنایی و در انزوای تنهائیم کور سوی امید را نمی بینم چه بس شبها که دلتنگی صورتم را شسته و خواهد شست و چه بسیار روزهایی که بی قرارت بودم ولی... غم هجران لحظه به لحظه به مرگ نزدیکترم خواهد کرد و هیچ کس راز دلتنگی هایم را نخواهد فهمید و هیچ چیز بر لب نخواهم آورد چرا که من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است
بهاره
نمی دانم کجا خواندم بر آب که هرچه بنویسی، آب باران نخواهد بارید مهم آسمانی است ، که بر بالای گریه هایت راز دار تکلم تشنگی توست. نسل ما نسل پائیزی است
بهاره
-زندگی جیره ی مختصری است,مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است,مثل یک حبه ی قند زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.
بهاره
دلم روزهای خوب می خواهد روزهایی که آرزو می شوند. روزهایی که مثل سایه می آیند و می روند دلم یک روز سفید با رگه هایی از نور می خواهد روزی که انتهایش یک شب روشن باشد. یک روز پر لبخند / پرآرامش و یک روز پر از مداد رنگی
بهاره
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست سخن از روزاست و پنجره های باز و هوای تازه و اجاقی که در آن اشیائ بیهوده می سوزند و زمینی که در کشتی دیگربارور است و تولد و تکامل و غرور سخن از دستان عاشق ماست که پلی از پیغام عطر و نور ونسیم بر فراز شبها ساخته اند
بهاره
هنگامی که سایه از حجم ساعت زندگی پر می شود رگ لحظه ها با تلنگری به گذشته در زمان متوقف می شود ؛ چه آهنگ دل انگیزی دارد زندگی در این سکوت لحظه ها ؛ در این ایستگاه زمان که ایستاده بر روی شیشه ؛ چه لذتی دارد زمان را متوقف کنی در دهلیز زندگی ؛ در نقطه ای از زمان که می خواهی برای ابد در آن بمانی... آن کدام نقطه از زمان هست؟؟
بهاره
دروغ میگویند ساعتها عرض رنجها را شماره نمی کنند کوک می کنیم تا از سرنوشت قصه ها عقب نمانیم چراغ خاموش نابودیمان را پیش می برند دریغ از یک بار شمارش رنجهایمان کاش ساعتها بخوابند تا حقیقت یابند رویاهایمان!
بهاره
خیلی وقت ها مهمترین حرف میان دو نفر، همونی که هرگز به هم نمی گن.