mob
ما به فلك ميرويم ، عزم تماشا ، كه راست ؟
mob
ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد . غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد ...
mob
خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت...
mob
شبهای دراز بیشتر بیدارم؛ نزدیک سحر روی به بالین آرم ؛ میپندارم که دیده بی دیدن دوست ، در خواب رود، خیال میپندارم ...
mob
ور نباشد شانه ای از بهر ریش ؛ شانه بتوان کرد ، با انگشت خویش ...
mob
خوش بود ، دوغ و پیاز و نان خشک ...
mob
سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید ؛ بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا...
mob
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را...
mob
امان از اين هياهـــــــــــــــو....
mob
در پس آيينه طوطي صفتي ساخته ام ؛ هر چه استاد ازل گفت بگو ، ميگويم...
mob
از ياد برفتيم و كسي مرهم ما نيست...
mob
مدفوع بر اين گيتي و رو زگار تاريك...
mob
هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست, اجلم میکشد و درد فراقش سببست ..