mob
غم دارم و غمگسار میباید و نیست...
mob
رنجیست فراقت که کمش بسیارست ... عیشیست وصال تو ، که بسیار ؛ کمست ....
mob
باز آی، که از جان اثری نیست مرا ؛مدهوشم و از خود خبری نیست مرا ؛ خواهم که به جانب تو پرواز کنم؛ اما چه کنم بال و پری نیست مرا ...
mob
رو مسخره گی ، پیشه ، کن و مطربی آموز....
mob
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت ... ؛ یار دیرینه ، ببیند ، که با یار چه کرد ....
mob
از گردن ، حشیشی، میرفت یک شپیشی.... ، فریاد زد : " بگیرید ، این نره اژدها را !!! را "
mob
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی(#مخاطب) ... / این ره که تو میروی ، به ترکستان است...
mob
ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد, مرسانی به وی ای باد صبا بوی مرا ...
mob
افسوس که بگذشت همه عمر به افسوس...
mob
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا!!! گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا ...
mob
در شب هجر که از روز قیامت بتر است ؛مردم دیدهٔ من غرقه بخون جگر است ...
mob
برسرکوی تو فریاد که از راه وفا ,خاک ره گشتم و برمن گذری نیست ترا ...
mob
آخر نگهی به سوی ما کن ؛ کاین دولت حسن را زکاتست ...