mohammad
وفاداری؟ خدا بیامرزدش ... صداقت؟ یادش گرامی... غیرت؟ به احترامش یک لحظه سکوت ... معرفت؟ یابنده پاداش میگیرد... واقعا به کجا چنین شتابان؟
mohammad
آدمایی هستن که بودنشون حتی مجازی به آدم آرامش میده ! دوستیشون برات حقیقی میشه و یهو میشن یه قسمتی از زندگیت ! آدمایی هستن که با تمام مجازی بودنشون، سهم بزرگی تو حقیقت دوستیهای تو دارن ...! از همینجا بلند میگم؛ دوستون دارم بهترینها
mohammad
ارتفاع ِ هیچ حرفــــــی... عمق ِ زخمهایم عمق نفرتم عمق دردم را بیان نمی کند
mohammad
بی سوادان قرن 21 کسانی نیستند که خواندن و نوشتن بلد نیستند بلکه کسانی هستند که ن...می توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند ! « الوین تافلر »
mohammad
به نظر من بهترین روش جلوگیری از بارداری و کنترل جمعیت تو ایران اینه که برنامه نود رو پنجشنبه شبا پخش کنند تا درس عبرتی باشه برای متاهل ها
mohammad
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
mohammad
چقدر تـــــــو عادلی !! لبخندت راتقسيم كردی... خنده اش بمن رسيد, لبهايت به ديگری
mohammad
بار الها!! خوبه که یه سیب بود همش!! اگه آناناس بود میخواستی کجا تبعیدمون کنی؟؟
mohammad
>> سوسیس
>>
>> یک زن روسی و یک مرد آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند
>> .
>> یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگش...ت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد
>>
>> روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد
>> روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد
>>
>> ……
>> ...
>> ..
>> .
>> .
>> .
>> .
>> .
>> .
>> .
>> .
>> .
>> .
>> .
>>
>> .
>> .خیلی منحرفید!
>> حواستون ک
mohammad
بچه هه ميره پيش خانم معلمش، ميگه: خانوم ميشه شما زن من بشيد؟ معلمه ميگه: برو بشين سر جات، من الان حوصله بچه مچه ندارم. پسره ميگه: آره منم حوصله بچه ندارم... اشكال نداره، !!جلوگيري ميكنيم:-))))))
mohammad
ببوس مرا.... بی خیال فرشته های روی شانه هایمان ...... آن ها حسودند............
mohammad
ممکن است شاهزاده ام را پیدا کنم؛ اما پدرم همیشه پادشاه من خواهد ماند....
mohammad
بـــرو خیالت راحـــت یادت دیگــــــر صبح ها زودتــــــــر از خورشیــــد در خاطـــره ام طلوع نمــــی کنــــد از دیده که رفتــــــی، خیالتــــــ راحت از خاطره هم دور شدی خودت گفتی به آنچه می گذرد دل نبنــــد حال تو شدی رهگذر و من.... دلم را در چمدان رهگذرم جا نمــــی گذارم خیالتــــ راحتـــــــ.... فراموش کردنت سخت نیست کا[!]ت پلک بر هم بگذرام و با قطره ای اشک هر چــــــه از یاد تو جاریست پاک کنم و دور بریزم به همین سادگی
mohammad
وقتی باختم"مسیر"را یافتم در بزرگراه زندگی همواره"راهت""راحت" نخواهد بود هر چاله ای"چاره ای" به من آموخت دوباره فکر کن فرصت ها"دوبار"نمی شوند "بکوش" و ناامیدی را بکش برای جلوگیری از "پس رفت"پس،باید "رفــت.....