♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو به من آموختی جوهر خودکارم که تمام شد با قطره های باران ، مشق بنویسم و من نوشتم ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
الهی! من نه آنم؛که زفیض نگهت چشم بپوشم، نه توآنی که گدا را ننوازی به نگاهی؛
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان کویر من سوت و کور است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگذار هرقدر که میخواهد سوت بزند... قطاری که از ریل خارج شده تکلیفش روشن است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها خدای من رنگ دیگریست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مسخ اندوه امروز تو... ام.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی باید تسلیم شد. حتی نمیشه زُل زد ،فقط باید تسلیم شد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 21 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .