♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از جنس ِ شیشه ام میخواهی بشکنی ام ، بشکن خورده شیشه هایم دست خودت را می بُرد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا اتاقکی است که عکسهای عمرم را هرروز ظاهر میکنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با چمدان فقط میشود رفت؛ کسی که میآید شمشیر دستش است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر بودی ، برایت شام می پختم میوه و شیرینی و چای می آوردم و دورت را بالش های نرم می چیدم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید دربست بگیرم در راهی که به ترکستان می رود ، جز من ، مسافری نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بدون تو ................با کی حرف بزنم ...دردت به جونم ......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه ما رفتنی هستیم یکی با مرگ....یکی هم دق مرگ......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا تو برگردی ، آب ها از آسیاب افتاده اند و من دیگر ، طعم نان را هم فراموش کرده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم تا نوبت من برسد ، تمام شده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر نیایی من هم میروم همین روزهااااااا.......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 12 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .