♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه برای گفتن شعر دامی برای واژه ها پهن میکردم امروز واژه ها را بر میدارم میبوسم و رها میکنم همان بوسه بهانه ای میشود برای شعری دیگر نه دیگر شعری نمیگویم میخواهم کنج دنج خاطرات آرام گریه کنم شاید شما بیایید بانو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در نبود تو سنگین تار میزنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمان سریع میگذرد بـــــانــــو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو کی خواهی آمد ؟ زمانیکه می خواهند مرا در خیابان تاریک رابطه های پوشالی به دار بیآویزند! کی خواهی آمد؟ زمانی که تن به صلیب کشیده ی مرا کرکسان در این برهوت عشق طعام قحطی های خود خواهند کرد! تو کی خواهی آمد؟ بگو تا من بدانم بـــانـــو زمانی که از من می پرسند آخرین آرزویـم را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حواست به نگاه هایم نیست؟ بانو .... که این گونه با غریبه ها گرم می شوی که برای آنها شعر می شوی که با هر خنده ای برای من تمام می شوی دود می شوی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعرم چیزی نیست جز همین کلمات که کنار هم میچینم اما با دقت تا که تقدیم کنم و تو با خواندنش شاید لبخندی به اندازه ی پر کردن تنهائی من بزنی بانو و هر دو درد مشترکمان را لمس کنیم تو بخوانی و من بنویسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستانم تهی ست بــانــو......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میدانی همیشه زمان تازه کردن دیدارمان شعر اخوان را زمزمه می کردم "لحظه دیدار نزدیک ست" حالا بعد از تو تیغ صورتم را می خراشد و دست به بی صفائی زلفهایم دامن میزند ای نخورده مست لحظه ی دیدار دور ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درختی خشک در من است درختی که ریشه هایش راه می روند می روند تا بنشینند وسطِ خیس اتاقم اتاقی که آنقدر در آن چرخیده ام که گرد شده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تو را با نوشته هایم غسل خواهم داد......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .