♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که می بارد شانه هایم می لرزد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرواز کن غربت پروا نه ها انتها ندارد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم بخندم بر لبهای صبح...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از کدام رود به این دریا رسیده ای که هنوز دستهایت خالیست من قضاوت این شعر رابه خط ها می سپارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلماتت را از کدام باران چیده ای، که بوی ستاره می دهد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این اسب رام نمی شود و تمام وزیرهای این شعر راه خود را گم کرده اند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما از هزار ه شب تکرار خود رد شدیم و هیچ شهرزادی از حقیقت ننوشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عروس شد پرستویی که از پرواز گذشت و دستان دریا و کوه را در دست هم گذاشت عروس معنای بودن شد پرستویی که بی بال بر زمان سوار شد و رفت.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرت را روی شانه ام بگذار" اینجا همه ی غروبها با عشق آغاز می شود و روی شانه های خیس می خوابد....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 8 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .