♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی موهای بافته ی مادربزرگم را گرفته بودم وقتی از حیاط یاسهای پاییزی به آغوش باران می دویدم تو میان حوض نگاهم می کردی بی چتر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهنم درگبر چیست....کیست ...چرا نوشته هایم به قلم نمی آید امروز.....شاید هم تمام شدم...زیر این باران...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمال ـ و این بیرون که باران است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز هم میگذرد به همین سادگی. درست مثل قبل ترها و بعد ترهای عمر که گذشتند و می گذرند... من مانده ام و همین چند کلمه روی کاغذ سفید که باد پاییزی شاید هر آن با خود ببردشان
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوش آن ساعت که آدم به خودش بگوید: « دیگر لازم نیست چیزی یادم بماند »
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوست داشتن در شعر فریاد نمی شود دوست داشتن ساکت نشسته گوشه ای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو چه می دانی که می شکند این جمله در من هر روز که مادر مادر مادر دوست ات دارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست دنیا رو می شود به زودی در مصالحه ای بین شب و روز...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با من قراری بگذار بیا مرا هم با خودت ببر همانجا که مادرم را بردی آی فراموشی...!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 8 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .