♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سپیــده که سَر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید گُلـی بروید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنیای ما پر از دست هائی است که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با رفتنت بانوی من ! نمی دانم چرا اهلیت من زیر سوال رفته است!!! حالا که نه می دانم اهل کدام قبیله ام و نه تفاوتی با طوفان دارم!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حس ام را فروختم هیچ؛ حوصله ام را هم به حراج گذاشتم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جای تو همچنان خالی ست.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خندم به خود که بیهوده در تلاشم به اثبات رسانم تنها نیستم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز نقش یک روزن را بر دیواره های تنهایی ام کشیده ام خسته شدم دیگر از کشیدن درد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این همه جوشیده ام! لااقل به اندازه یک نعلبکی از این آب جوشیده بریز و بخور!!لامصب...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بانو جان!! تو که اهل چای و قهوه نبودی چرا مرا روی آتش گذاشتی؟!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بانو این منم.......بی تو سیاه سیاه!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فهم من بانووووووووووووووووووووو!! به کیفیت بزرگی تو نمی رسد!! چاره ای کن!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بانوی من! در من هراس گم شدن بیداد می کند!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 22 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .