♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پاهایم را که درون آب می زنم، ماهی ها جمع می شوند شاید این ها هم فهمیده اند / عمری “طعمه روزگار”بوده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو نیستی اما من برایت چای میریزم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه تو انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است ... به من نگاه کن ! بگذار من در سکوت صدای نگاه تو تراژدی مرگ همه ی فریادها را تجربه کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
استکانهای خالی را که نگاه می کنم گلویم به خاطر چای هایی که با تو نخورده ام چقدر می سوزد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شـبــ کـه مـیــشـود سـرمـان تـاریـکـــ ، دلـمـان پــر نـور صـبـح کـه مـی شــود سـرمـان سـنـگـیـن ، دلـمـــان خـامـوش
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیدانم به خاطر آب و هواست .... یا بخاطر تو ! این روزها عجیب داغم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه روی مغزم راه می روند و توی لعنتی روی قلبم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شغل شریفی است : سوختن برای او که حتی لحظه ای برایت تب نکرد .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 12 ساعت و 26 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .