♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی تردید دستانم می دانند به کجا باید کاشت دانه ی ترد نیلوفر دانایی را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در شانههایم فقط دستهای تو جا ماندهبود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه، فروغ ... تورا به کدام خاک سپردند که غریب نباشی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گم شدم تو سكوت اين مرداب......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چراغ ها را خاموش کن و چشمهایت را ببند.......مرا در آغوش بگیر...در کنج دنج آغوشت که پناهگاه خوبیست برای گریه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این قرص ها چیزی نمی فهمند از من که دارم بی تو می میرم از من که با تنهایی و تردید کنج خودم - این گوشه - زنجیرم این قرص ها چیزی نمی فهمند سیگار ها و بوسه ها حتی ... گیلاس های گیج بی تاثیر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبیه درختای غمگین شهر پر از زخم و تاریخ و امضا شدم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادرم مثل بهار... گوشه ي پارچه گل مي دوزد نخ گلدوزي او كوتاه است مادرم مي ترسد غنچه ها وا نشوند (عمران صلاحي)
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 18 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .