♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پروردگارم ،مهربان من از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش! در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است، و هر زمزمه اي بانگ عزايي... و هر چشم اندازي سکوت گنگ و بي حاصلي ... در هراس دم مي زنم.. در بي قراري زندگي مي کنم.. و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است.. من در اين بهشت ، همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم. "تو قلب بيگانه را مي شناسي ، که خود در سرزمين وجود بيگانه بودي" "کسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم" دردم ، درد "بي کسي" بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نخواهم خندید در دیاری که در آن دلتنگی سایه دارد به سر مردم شهر در دیاری که در آن پنجره ها رو به غربت بازند و صدای نفس باغچه ها غمگین است به کبوتر که دلش زندانی است و به خورشید که در حسرت یک آمدن است من نخواهم خندید به کلاغی که مبان قفس تنهایی غصه اش پرواز است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرام جانم ..کسی تو را فریاد میزند ،آیا می شنوی...؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه های بی رحم پی در پی هم میگذرند!! انتظاری تلخ...باز هم قلبم پر درد ذهنم پر تشویش چشمهایم خسته ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سراپاي وجودم آتش است ... بزن باران
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفته بود امروز رفتم پارك... پارک پر از پیرمرد ناکار جوونای بیکار و کودکان کار ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از دست های من تا موهای تو چقدر فاصله است این درد را همین جا به دریا خواهم گفت: به شالی کاران پیر به صیادان جوان به تونل های بین راه به گردنه ها خواهم گفت: که ماهی کوچکی در چشم هایت شناور است و خواهم گفت: که ما همدیگر را سیر ندیدیم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 18 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .