♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باغهای گیلاس در من خشکیده اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گذشت تمام دیروزهای بیهوده ام آغاز می کنم دوباره برد و باخت هایم را چه بازنده چه برنده این سفر را باید رفت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما که تولد پروانه را ندیدم اما درد مرگ بال او را بر جان خسته کشیدیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عازم سفر بود ولی هیچ اشتیاقی چمدانش را نمی بست ...سکوت زندگی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیالت را بر دیوارها نقاشی می کنم تا اگر شبی از کوچه مان عبور کردی بدانی ! کسی هست که هنوز با خیالت زندگی میکند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .