♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور می کنم ساعت از من گذشت و زمین جا ماند در لحظه ی بیتوته ای سرد پرنده زیر باران گلویش خشکید شاعر شعرش را با ردیف مرگ سرود عصای پیری افتاد ومن مذبوحانه از سرزمینی حرف می زنم به وسعت عشق .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تفاوتی نیست فصل نارنجی گندمزار یا شعله های اتش.... جا مانده ام اینجا از تمام رنگها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فواره ای پریشان در حصار باد مضطرب تر از عشق در شیب بی تفاوتی و مثل قفسی که پرنده اش مرده باشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خط می گیرم بعد از تو از زمین بهار ..از دلم لبخند و از ظرف میوه انار را....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت این بهار به آسمان گرم است که می شکوفد این گونه مغرور...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیروزهای تلخ زیرآوار امروز و فرداهای طویلی که نشان از تو نخواهد آورد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی گریه های سوخته می آید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سال ها از عطر عشق می گذرد و من در امتداد طاقت تفیده ی خود گوش می کنم به رگبار سکوتی که در کوچه جاریست .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر راه مانده بین من و روزهای خانه تکانی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا قلبم پیر نمی شود ! من خسته ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوایی را که کز کرده ام در آن به هم نزنید از تلخی سوخته هایم خاکستری می شود آسمان....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من برای تو و ماه آواز خواندم اما تنها ماه آواز مرا به خاطر سپرد !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .