♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت احساس گرم نخلستان، بوی مردی غریب می آید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو......دستهای ت پُر است از ایمان، سفره کودک یتیم امّا گرسنه نان است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب، سکوت است و بازتاب غمت، آسمان آسمان بیابان است /مرگ در کوچه می وزد امشب، باز تنهایی ات پریشان است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوشتنم براي نمردن است ! وگرنه روزهاست چترخسته سكوت را درهم بسته ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت این پنجره ، جز هیچ بزرگ ، هیچی نیست ...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیروز دیدمت... دزدانه! میشی تر از همیشه بود چشمهات... عزیزم گرگهای حیز این حوالی... ... عینک های دودی معلوم نیست چه غلطی می کنند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا روزی که باران ببارد... تا روزی که گندم...جوانه بزند بر سفره های خالی کودکان سرزمین داغ من ... تا روزی که آفتاب نسوزاند و ابر بهانه ای نباشد برای گریستن... تا روزی که هیچکس سیاه نباشد...سفید نباشد...می نویسم ایران من....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 26 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .