♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حسی شبیه ِ زنده،زنده،سوختن دارم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی بارون میاد ...تازه می فهمی زمین صاف نیست و پر از چاله وچولست.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه مرد قهوه چی کنار خزر ...نهیب می زند به من.... ومن هنوز غرق خاطرات آن مسافرم، ولی نشسته روبه روی من چرا، چرا نمی رود...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 3 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .