♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از عشق که می گویی به یاد مادر و یک جفت بال نداشته اش می افتم و پدر که همیشه به بهانه ی کبوتر (مادر) یک جفت آسمان در چشمهایش می کارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ناخدای خوبی ست مسیر طوفان را خوب، می رقصد...گیسوانت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مریم به گیسوانت آویخته ای...لعنتی....چقدر خوش بویی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه شیرین اند...حروف الفبا! وقتی... آرام و آهسته: می خوانند چشمانت را.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا زمین است ...رد شدن به وقت خداست. در را ببند!هوا بس ناجوانمردانه سرد است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین که می گویم: دریا! فصل مشترکمان آغاز می شود می بینی؟! پنجره پر از موج هایی است که تو را در آغوش گرفته لبخند می زنند.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 8 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .