♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مزارع توتون را بر لبم آتش می زنم شیطان کوچکی از دهانم بدنیا می آید میز دو نفره و عصرانه ای دلپذیر بر تنش...اوخ جون....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
استکانها را رها می کنم باید به فکر غذایی برای تو باشم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا یکبار دیگر این سیبزمینی را امتحان کنیم شاید از زمین رانده شدیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خط بزنم یانه پاکنویس کنم؟ این شعرهای نابالغ باید مادر بالای سرشان باشد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنار بیا می خواهم چیزی به گوشت بگویم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
استکان کوچکی چای سنگین .... زیر سیگاری پر...خودکار بیک... کاغذی پر از گدازه ی شعر...کنار خزر....شرجی ست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تندیسم..... ونوسی تراشیده از سنگ دلت را به من بده....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم مي خواهد از تو بنويسم سيل بيايد طوفان بشود چشمهايم راببندم و از تو شهریورببارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد و باران دیگرحرفی بامن نمی زنند وگرنه حتما شعری داشتم که نم نمک درباد بخوانم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 2 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .