♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بنویسم یا نه؟ باشد اگر این اشک ها مجال دهند قصه اینگونه شروع می گردد یکی بود... یکی بود ...یکی بود .....یکی همیشه بود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلب من دیوانه است ... و گلویم چنان سرخ است ...که قربانی می شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به تو گفتم ... با یک پنجره زیستن ... رؤیای کودکانه ی دستی است که بزرگ شده است ... یک خانه با یک پنجره همیشه تنهاست ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو رفته ای ... و در حس سبز پنجره ها ... نگاهی نمی روید ... من از کدامین بهار ... آخر از کدامین بهار با گلهای سرخ قالی سخن بگویم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 5 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .