♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شیار خسته چشمی که روبه سوی پنجره بهار ایستادست سردش است در را ببند اگر که میروی دگر دستی برای بستنش نیست نیست نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام عقربه ها ايستاده اند↓ در انتظار معجزه... اما نمي شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم نمي دانم وزن غزل هايم را در كدامين سپيده به نگاهت بخشيدم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگ می شوم ............تو را بغض می کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سر تا پای خودم را که خلاصه میکنم، میشوم قد یک کف دست خاک...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این اصلا عجیب نیست که من جور دیگری نگاه ات کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هنوز نمی دانم با کاغذ های کف اتاقم چه کنم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودکارم گس می نویسد از روزهای سنگین رو به رو و آسمان می خواست بگوید که من از تو تَرم ...همین...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از تمام روزهایی که گذشت در سال کهنه ....فقط لیوان چایی ام را به خاطر دارم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 5 ساعت و 16 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .