♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران... زمین احساسم را خیس کرد شادیم آنجا تنها مانده نا شناسی در آغوشش می کشد با چتری سیاه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در کجا.حدس بزن؟ در جوب حقایق های من و تو که ما نشدیم پرسی از من که خودش مرد آیا؟ گویمت نه! با سرنگ عقاید های من و تو گشت.تباه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل به چه بستی تو؟ باد از من پرسید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تابوتم فردا ازكوچه ات ميگذرد... چشم مپوشان....! اين مرده همان است كه بيمار تو بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جایی در عمق نگاهت دیدم نامه های نا نوشته ام را کنار رز های پژمرده سوزانده ای و خاکسترش را به دریای نگاهم میریزی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی تو میآیی، میروند / از هوش بادبادکهای بازیگوش.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تا وقتی که دوست دارم باد و باران و بادبادک را، قاصدک را... کودک خواهم ماند! با همان رو’یا های کوچک و آسمان هایی پر از پولک...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
. از ما گذشت اما بی تو -من- انگاری گم کرده ام دنیای خود را...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 3 ساعت و 24 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .