♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در من کسی زندگی می کند که هر روز عطر نفس هایش را ...در نارنج های شمال زندگی میکنم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمان من هنوز بارانیست ! حتی نوشته های من ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته وبی تاب شدم...در د های ما بی پایان است از "تاسف" دیروز بگیر تا "افتخاری" که این روزها نمی کنیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش محبتت توی گلوم گیر کند ... من محتاج یک سرفه ام برای تکاندن این همه برف از صورتم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این ترافیک زمان که خدا هم محض دلخوشی ثانیه ای را هل نمی دهد هیچ اتفاقی نه از دست های ما نه از دیوار این کوچه ــ که پیرزن محل هر روز آب و جاروش می کند _ نمی افتد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد که می وزد همراه رقص برگ ها شکوفه های تو از دستت می ریزد و برگ های من از تنم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجای زمستان جا گذاشتی مرا که هر چه پارو میکشم سقف خانه ام را پیدا نمیکنم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب از قصه دیرینه دنیای شما می گویم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 7 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .