دلم برای نوشتن تنگ شده، خیلی بیشتر از آن چیزی که تصور کنید اما همین که انگشتانم روی کلید های این صفحه می لغزند سیل بی امان بغضی گلویم را دودستی می چسبد و می فشارد. انگاری گردنم آنقدر دراز شده که گردبادی دور آن بپیچد و من را با گردنی دراز و بدنی کاریکاتور وار به هوا بلند کند و با خود ببرد که دستم دیگر به این کلید ها نخورد!
دلم برای نوشتن تنگ است اما.....! این دلتنگی را خیلی بیشتر برای خودم دارم، دلم برای خودم هم خیلی تنگ شده برای همان خود آزاد از موج های وحشتناک یک دریای طوفانی! ساحلم دور شده و من حتی دلم نمی خواهد به سمت آن ساحل بروم، خواهم گذاشت طوفان من را ببرد شاید جای بدی نباشد،چقدر احمقانه است اگر فکر کنم بعد طوفان همه چیز خوب می شود اما احساس می کنم آنقدر احمق هستم که بگذارم این تصور اندکی آرامم کند!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 7 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .