♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفته مثل آن روزها که فروغ دلش می گرفت مثل آن روزها که چراغ های رابطه تاریک بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر ساده ام هنوز روبروی فاجعه به آیینه ،به آب فکر می کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آیینه را برمی دارم چشم هایم نگاه نمی کنند و آخرین حرف تو روی صورت آیینه می آید ومی رود! انگار خود تویی با خودنویس قرمزت می نویسی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه راحت می شکنی به آسانی شکستن یک لیوان به آرامی خراش نیمکت های مدرسه. بهانه ای نمی خواهد بدون بهانه هم می توا نی چنان خرد کنی که آوایم در گلو کز کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این سکوت خاکستری در غم بنفش چشم هایم و ترنم غریب شعر هایم چگونه بگوید این آخرین شب است ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاهزاده شده ام شاهزاده ی قصه هایی که به آخر نمی رسند و گیسوان سیاهی که آرام آرام با سپیده تار می زنند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 4 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .