♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه فرق ميكند به كدام لهجه درد ميكشم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از پرواز می ترسم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تابستان است ولی هنوز تن من میلرزد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من و چای و نارنج و تو و سکوت، سکوتی که هنوز بوی عشق می دهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من شادم واقعاً باورکن! نه نمایشی در کاراست نه ماسکی زده ام نه رنگ و لعابی ، خود ِ من! شاید تنها فاصله ی چشمانم با ابروانم بیشتر شده اند! تنها همین.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی رنگی تر از قرصها یی که می خورم نمی شود!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حس دورماندن از واقعیت! نمی دانم! اصلا شیبه هیچ کس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فریاد دل نه شعر است نه نثر!!! قاعده کنج ندارد ! که به دیوار بگوییم سلام...پاسخ از در شنویم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم من ساده ترین حرف من است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی باران میبارد پیش از این که برای خودم چتر باز کنم به یاد توام فکر میکنم به این که تو چقدر باران دوست داشتی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست هایم سرد است قلب من پوشالیست و پر از دلشوره ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میبندم این دو چشم پر آتش را تا ننگرد درون دو چشمانش تا داغ و پر تپش نشود قلبم از شعله نگاه پریشانش...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .