♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از هر باران كلاغ هاي خيابان های خزر ...دلفريب تر مي شوند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست هايم در شب جا مانده است ...دیگربراي كسي دست تكان نمي دهم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بي تو قصه خواهم شد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روز ها پر از هبوط زمینی ام عروج توی کارم نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم یک سایه ی کوچک می خواهد، یک سایه ی کوتاه و کوچک، برای آرمیدن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سر انجام روزی، از لرزش باز خواهند ایستاد، تمام شاخه های نازک از رعد ترسیده وترمیم خواهند شد، تمام شانه های زیر بار درد شکسته و روزی ... تمام روح های بریده از راه... به مبداء شان باز خواهند گشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این یخ زدن های گاه و بی گاه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار کسی در من آواز می خواند!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .