♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گوش کن ......صدای باد نیست .....صدای ویرانی من است ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سالـهاست که ویـار دیدنت را دارم دریـغ از نگاهـی که میان مـ ن و تـ و زاییده شـود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز مردي خسته کنار خزر... روي نیمکتِ قرار هميشگي ما خوابيده بود... او خيالش تختِ تخت بود كه؛ از آمدن تو خبري نخواهد شد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از كدامين ابر چموش زاده شدم كه بودنم خيس تر از باران است؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوبتر نگاه كن ......بودنم را از باران قرض گرفته ام....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستانم پاکت را تا می زند.... دریا خاطره را ....حقیقت تو را .....این نامه جاده را گم کرده...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 54 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .