♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنیا تمام بازی هایت را به سرم اوردی گرفتنی ها را گرفتی دادنی ها را ندادی دلم را صدبار شکستی زخمهایت را زدی تنها و بی کسم کردی دیگر بس است چیزی از من نمانده بگذار دیگر گریه نکنم فقط یک شب...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بین زنده بودن و مردن مگر فرقی است؟ وقتی سهمت از زندگی فقط زجر و تنهاییست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلگيرم از ارديبهشت...از اين شهر سرد...از اين سرنوشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی گنجشک ها از ترس باران به قفس پناه می برند…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به دار کشیده مرا،بغض نبودنت... ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر لبخند هایم طعم جوانی نمیدهد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا دید و نشناخت .. و این درد بود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا چراغی روشن کرده ام که زیر نورش ، کلمات پروانه وار به ساز ِ دل ِ من می رقصند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 16 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .