♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نگاه تو را شعر می کنم و تو شعر مرا نگاه می کنی بازی عجیبی ست شعر نگاه تو روی قافیه های دلم می نشیند و زبانم این دیوانگی را می سراید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من زبان برگ ها را می دانم … مثلا “خش خش” یعنی “امان از جدایی” پیش از جدایی از درخت هیچ برگی خش خش نمی کند …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از آوارگی بی تو میترسم…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید آنها هم میدانند که من رهگذرم .......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهای شهرمن این روزها..... ابری شده.... ویک خفقان عجیب... این روزها..... فقط کلاغ هاحرف میزنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی دریا فقط تنگ بزرگتری ست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از عشق که می گویی به یاد مادر و یک جفت بال نداشته اش می افتم و پدر که همیشه به بهانه ی کبوتر (مادر) یک جفت آسمان در چشمهایش می کارد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 16 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .