♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا همه تشنه اند حتی لیوانی که در مجاورت لبانت تو را نوشیده!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهایت را کمی خرج کن در این فرشته کوچولوی همسایه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر در چشم هم اشکی ببینیم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیوارهای این شهر تشنه ......در تو کویر می زایند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه پر از حس تازه بود! پدرم را می گویم! و مادرم... خاتونی که تمام زمین آشپزخانه اش دو کبوتر! دو مرغ عشق! دو پروانه!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانت را که می بندی دفتر شعرم بسته می شود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درین هوای بی توئی سیلی باد می چسبد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو نیستی ... و من هر روز سلام هایم را پیش گنجشک ها می پاشم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 16 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .