آی غریبه ها من, آشنای هیچ کدامینتان نیستم , نبوده ام.. از راهی که آمده ام فردا چلچله ها می رسند سیاه پوشیده اند و شبنامه های ممنوع را چون هراس هر شب شما آواز می خوانند هر سه شنبه طبلی که صدای رقاصکی را مینوازد, عجیب می گرید...
عادت کرده ام به خالی نگاه عابران
و تنه زدنهای بی التفات خالی از بخشش
رازسر شکسته این سنگفرش های قدیمی
صدایم را زخمی کرده است
ردپای هیچ پرنده ای بر خیال خیس این گذر هم نیامده انگار
آخرمگر کجای این سرزمین ایستاده ام
ک باید این همه تابلوی عبور ممنوع را
در قدمگاه باورخود نصب کنم؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 10 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .