♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست, تو گمان مبری مغلوبم ای دوست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگها شاید ولی گنجشکها هیچوقت مفت نبودند! قلبشان همیشه می زد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نمک پروردهی زخمهای از آشنا خورده آنقـدر با خـرابی ایـن گـریه ساخــتهام که هر کنـجِ این خانه از دسـت دیدهام دریاست...!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یادت شاخه توتی که ازبالای پرچین به حیاط خانه ام سرک میکشد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می روی ! گریز پا ، تو همچو باد ، سایه ام مرا به دوش می کشد ، از این به بعد وای وای وای ، نای رفتنیم نیست !!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سومین فصل هم ورق خورد خودم را همچنان در گندم زار دستانت بخواب زده ام هيچ پيامبري تا هنوزبيدارم نكرده ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 4 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .