♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه چیزم را بردند جزبا ارزش ترین تابلوی این خانه را رد چشم هایت را کسی روی دیوار نمی دید!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمین صدای گندم می دهد و من تازه رسیده ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فردایی در کار نیست ماه و تاریکی سرابیست برای خواباندن ما ... شب را خلاص کن به اندازه ی اشک هایت دور این دایره خون بکش! اذان مغرب به افقی که تو آنجا نیستی باران از آن زمین است و هق هق سیاهت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فقط یک بار بیا تکرار سکوت هر شبه ی خیابان آزارم می دهد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید بنویسم. ننوشتن را دوست ندارم. طعم گس این روزها هم شاید باید باقی بماند برای بعدها. شاید روزی روزگاری که از روزگار به تنگ آمدم (مثل حالا) اینجا را بخوانم و به حال خراب الآنم بخندم. خدا را چه دیدی شاید حتی آرزو کنم به این روزها برگردم. آدم است دیگر. کسی چه می داند.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .