مرا به سردی احساسم وا مدارید اغوشم را به سردی احساس عادت مدهید نو ر چشمان زیر سایه سرد احساسم یخ زده است بوسه های یخ زده ام را در یک کلام با گرمی احساست عادت بده
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم به جان همین چراغ ، ، به جان همین شعله دیگر نه بی قراری من و کلمه و نه بی تفاوتی کسی که تویی اهمیت دارد نه لب بی تبسم شهریور ماه نه سکوت بی روزن این شب ها.....
میسوزم به سان هیزمی در آتش عشقی توان فرسا...
...ز درد جانفزای قلب محنت بار ...
....و می پرسم ز تنها شاهدم در این شبِ غمگین تنهایی
خداوندی که بیدار است و می بیند سرشگم را......
:چرا آخر نمی میرد دلم ... در بی کسی های شب اندوه؟!...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 4 ساعت و 33 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .