♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظههاییست در زندگی که آدم نه مُرده است نه زنده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرگز کسی نمیپرسید این شوکتی که از کف رفت، آخر چگونه از کف رفت؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی رسیده بود که فرصت گذشته بود و خانه خالی بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو نباشی چه کسی می تواند این سیم خاردار را دور قلبم بکارد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست میکشم برروی شعر .....از شاخه میچینم تورا
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فقط کمی به من و شعرهایم محبت کن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صورتم سیلی از انکار ...و سرخ چشمانم باز باز پر از سوال.... این صحنه چرا تمام نمی شود دیگر!؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست روی دست میگذارم و شعر از دهانه ی احساسم می پاشد بیرون ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كاش می شد روي اين رنگين كمان ، مي نوشتم : تا ابد با من بمان.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم را پس نفرست فقط راه را نشانم بده تا من هم بیایم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
يكي زير يكي رو دستهايمان زيباترين بافتني دنياست !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران تلاش نکن هر چه قدرم که زیبا باشی زمین را قشنگ نمی کنی. ندیدی وقتی که به زمین میرسی گل آلود میشوی!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 9 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .