♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرخودرابه شانه ات باشوق می نهادم و انگاه نقطه چین ............
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتم سلام ......خوش برگشتی برگشت ونگاه کرد دید م اونیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برای پاهایم میسوزد بدجورخسته اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"خدایا" دارم خفه میشم "کجایی" پس
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی خواهم صدای ملامت را... ... از حنجره ی شقایق های وحشی بشنوم .... من او را می خواهم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرد هم زیر غم زلزلهای میشکند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با چشم هایی یتیم ندیدنت!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه سعادتی ست هنگامه باران دانستن این که می توان گریست ! و کس نداند آنچه بر گونه است اشک است یا باران... جز "او"... که جرعه اش را بر میگیرد و می داند که باران ، آب ٍ شور نیست !!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 9 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .