تا هستم ای رفیق ! ندانی که کیستم /روزی سراغ وقت من آئــــی که نیستم /در آستــان مرگ که زندان زندگی است /تهمت به خویشتن نتـــوان زد که زیستم..استاد شهریار
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمـــــــری گریستم
طی شد دو بیست سالم وانگارکن دویست
چون بخت وکام نیست چه سود از دویستم؟
گوهرشنـــــاس نیست در این شهر شهریار
من در صف خــزف چه بگویم که چیستم ؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 23 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .