♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درختی خشک در من است درختی که ریشه هایش راه می روند می روند تا بنشینند وسطِ خیس اتاقم اتاقی که آنقدر در آن چرخیده ام که گرد شده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فردا نه برای کاری خداپسندانه بلکه برای دوست داشتن ، دست زن نابینایی را می گیرم و تمام عرض این خیابان ها را برایش می مانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من، دل نمی دهم به انجماد ِ.. هیچ...... دستم در دست تقدیر است و پاهایم در جاده....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرروز که پرندهی بخت پشت پنجره اتاقم نمیخواند اما آن روزهایی که به آوازِ نوید، میآید و میخواند یقین دارم تو را خواهم دید.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیبا ترین لباس را تنت کن.....اگر آمدی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه ما رفتنی هستیم یکی با مرگ....یکی هم دق مرگ......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تنها بندری هستم که بی خبر ترک شده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تشنه ی آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بوی ِ عرق ِ تن ِ تو را با تمام گلهای ِ بهشت عوض نمیکنم!!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 20 ساعت و 58 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .