♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حتی یک آهو برای استغاثه نمی خواهم این روزها کسی ضامن دست های خود هم نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که می بارد فاصله ی میان من و تو کوتاه تر می شود تو! می دانی تمام این سال ها یکی، همیشه چتر را از دست من قاپید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریا از من بر می گردد و گوش هایش را می ریزد روی ساحل شاید صدایت را شنیده باشد...... ماهی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جا میگذارم پاهایم را در خانه ات بازگشتن به سوی تو بال پرواز می خواهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانم را نمي خواهم نمي خواهم ببينم رنگهايتان را و صداي طبلهاي ميان تهي كه رنگ آبي دريا را از من گرفت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در بن بست كور توهم با چشم هاي بسته دست مي سائيم بر ديوار هاي فاصله با نگاه هاي زخمي ورق مي زنيم روزهاي نيامده را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بي بهانه مي روم چون سنگي رها شده از كف تقدير در عمق بستر همين رود ....در انتها دريايي است و قايقي كه مرا به عمق آبي چشمانت مي رساند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برایت تنگ شده است! دیگه از روزه گرفتنت خسته شده ام کی افطارت فرا میرسد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عنقریب حوصله ی آفتاب؛ بر سرِ سایه ها آوار خواهد شد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به جاده نگاه میکنم خیس انتظار توام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا ..... ببین..... مرده کبوتر ....."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عکس هایت هنوز برایم می خندند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهایت را وقتی در دستهای من میگذاری که مردهام....می دانم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینکه گاهی سیگار می گیرد در دست ، یعنی هنوز هم ، نشانی از تو ، در خاطرش هست...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 2 ساعت و 33 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .