♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا! این من و این رگهای آبی من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست دست می کنم پای لبهای غایب ولوله برپا می کنم با خیال تخت در /هم بر /هم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا در قبرستان عاشفان... همه ی گور ها به زبان پیش از تولد خود بغض کرده اند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رطوبت اشک هایم را دوست داری........لعنتی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انتهای احساسم از فصل ملائکه ها تا رسیدن به ذهن خدا فقط بال میزند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو نیستی ومن مردی را صلیب کشیده ام روی سینه ام دستش را که میگیرم اسمان گریه میکند و خدا هفت بار به دار میکشد تمام مرا
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شعر اسم ندارد برای خودش... انقدر خسته ام که وقتی دست بلند میکنم روی نبودنت از نگاهم برف میبارد سرد میشوم اسمان روی تنم میخوابد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لذتی ندارد وقتی پرنده ای با بال تو پرواز میکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حتما دريا همين نزديکي است و ماهي هاي لب بشقاب گواهي مي دهند که همينطور هست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه میراث کوچکی! یک فنجان قهوه که هر کسی می تواند آن را بردارد گوشه ی یک کافه بنشیند و مثل تو در روزی پیش از این به حرکت معکوس قطارها فکر کند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غریبه ای که پشت پنجره است باران است و مهمانی که در اتاق ...تنهایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برای خودم می سوزد غروب که می شود سایه ام را نگاه می کنم و فکر می کنم بزرگتر شده ام .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 6 ساعت و 38 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .