از هیمالیا تا انتهای دره ی مرگ تاب می خورم با رقص گیسوانت می خواهم برایت کمی لبخند بیآورم انگار باز هم خدا در سایه ی یک درخت دارد برای من سیب پوست می کند
نگفته بودمت دل دردانه هنوز بی تو بودن را بهانه می کند نگفته بودمت باران که می بارد بی بهانه تر دوستت دارم نگفته بودمت رفیق! این اشک ها حرمت دارند نگذار به خاطر ناسازگاری تو بریزند ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 22 ساعت و 31 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .