تو مثل لحظه باز شدن غنچه گل سرخ هستی ،
تو مثل لحظه آمدن موج های دریا به کنار ساحل می باشی.
تو مثل لحظه طلوع زیبای خورشید از پشت کوه ها هستی.
تو مثل لحظه پرواز پرندگان در اوج آسمان آبی هستی.
تو مانند لحظه باریدن باران در هوای بهاری می باشی.
مثل لحظه نشستن شبنمی بر روی گل ، مثل لحظه ای که رنگین کمان در آسمان نمایان می شود.
عزیزم تو زیباترینی تو بهترینی.
تو مثل لحظه ای هستی که فصل بهار سلام دوباره ای به طبیعت خشک میکند.
تو همان سر سبزی بهاری ، لطافت بارانی و به خوشبویی گلهایی.
عزیزم تو زیباترینی تو بهترینی.
تو مثل لحظه ای هستی که برای من همان رویاهای عاشقانه ام است.
تو مثل لحظه ای هستی که مهتاب از پشت ابرها بیرون می آید و شب تیره و تارم را روشن میکند.
تو مثل لحظه رهایی پرنده از قفس می باشی.
عزیزم تو زیباترینی ، تو بهترینی.
تو مثل یک چشمه جوشانی ، یک قله خوشبختی.
تو مثل همان لحظه ای هستی که تپش قلبم را تندتر و تندتر میکنی و من در همان لحظه به تو میگویم دوستت دارم ای زیباترینم و ای بهترینم.
کمی
بی حوصله ام
آسمان روی سرم سنگینی میکند
روزهایم کش امده
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم
باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم
روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند
چون
من خوبم ….من آرامم……
تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد
فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم
آه
و
آه
و بازم آه
خسته شدم از این همه آه
شبها تمام آه ها در سینه منند
ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم
اما حیف که قول داده ام
من خوبم ….من آرامم……
فقط کمی دلواپسم
کاش قول گرفته بودم از تو
برای کسی از ته دل نخندی
می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود
حال و روزش شود این…
تو که نمی مانی برایش آنوقت مثل من باید
آرام باشد …..خوب باشد….. قول داده باشد
بیچاره..
نترس باز شروع نمیکنم اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم
همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم
تو راحت باش
من خوبم ….من آرامم……
آخر من قول داده ام که آرام باشم
باورت می شود؟ من خوبم
هَمیشه نمے شود زد به بی خیالےو گفتــــ: تنهـــــــــــا آمَــده امــ ٬ تنهـــــــا می روم... یک وقت هایے شاید حتے برای ساعتےیا دقیقه اے.. کم می آورے دِل وآمــآنده اتـــ یک نـَفــر را می خواهد!
دلـم گـرفته است ... نه اینـکه کسی کاری کرده باشد نه ... من آنقدر آدم گریز شده ام ... که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد... دلـم گـرفته است ... که آنچه هستم را نمی فهمند ... و آنچه هستند را میپذیرم ... و دنیـا هم به رویش نمی آورد ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .