♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میگن شهر ما خانه ما شهری که تو توش نباشی نه شهر ماست نه خانه ما
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی، آهسته رد شو دلتنگیهایم را با هزار بدبختی خوابانده م
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سهم من از عشق تو تنهایی و غم بود (( کجایی خیلی تنهام ))
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خــــدایا: همه از تو می خواهند ، بدهی من از تو می خواهم ، بگیری! خـــــدایا: این همه حس دلتنگی را از من بگیر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوا بدجوری دلگیره نرو بی چتر و بارونی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آغوشی پر از نفس های پاییزی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فصل عوض می شود، جای آلو را خرمالو می گیرد، جای دلتنگی را دلتنگی ......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عبور...تکرار غمگین آدمهاست، صدای کفشهایی که دیگر نمی آیند..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه رسم تلخی ست... تو ، بی خبر از من... و تمام من ، درگیر تو ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرگاه هرگاه نتوانستی گناهی را ببخشی از کوچکی قلب توست نه از بزرگی گناه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین طور شاخه های احساسم دارند پرپر می شوند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نفس گیر است..هوایت ....مخاطب بی خبر!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید امروز آخرین فرصت دوست داشتن باشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجشک های پاییز چه می گویند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 8 ساعت و 23 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .